تبليغاتX
دوست،دوست نيست مگر آن که حقوق برادرش را در سه جايگاه نگهبان باشد:1.در روزگار گرفتاري2.آن هنگام که حضور ندارد3.پس از مرگ نهج البلاغه.حکمت 134 . اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً عاشـــــــــق شهـــــــــــادت - زلیخا عشق نمیداند!



زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است.
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا! بس است. از قصه پایین بیا، که این قصه اگر زیباست، نه به خاطر تو، که زیبایی همه از یوسف است. زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمریست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.

قصه گفت : نامت را به خطا برده اند، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی. تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی. تو آمدی و قصه، بوی خیانت گرفت. بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی.
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها پیرهن پاره می شود از پشت. اما زلیخایی باید، تا یوسف، زندان را بر او برگزیند و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387;ساعت 0:37;  توسط علیرضا دهمرده;  | 

کد تغییر شکل موس